آرشامآرشام، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

آرشام کوچولو

بازم عکسای گل پسرم تو ماه سومش

فدای ژست نشستنت عزیزم اینجا گل پسرم تو خوابه نازه و داره خواب میبینه و عروسکش را بغل کرده عزیزکم آماده شده بریم د د   ( خرید) ببین چه تیپی زده پسرم. فدای تیپت بشه مادر نشستنش را ببین   ...
23 خرداد 1391

ماه سوم تولد عشق من

 فدای کفشدوزکم بشم      قربون خنده هات بشه مامان    اینجا تعطیلات 14 و 15 خرداد است و ما هم ساوه هستیم        اینحا هم روز پدر است 15 خرداد و شما برای اولیسن بار رفتی دیدن بابا مرتضی    اینجا هم 17 خرداد و شما برای اولین بار جغجغه را گرفتی دستت ساعت حدود 12 بود ...
23 خرداد 1391

واکسن دو ماهگی

عزیزم امروز رفتیم واکسن شما را زدیم بابا هم دیرتر رفته بود مغازه و با ما اومد برای واکسن شما باشه. وزن شما شد 4140 و قد شما 54.2 و دور سر شما 38 شده بود فدات بشه مامان این برای روز قبل واکسنت است عزیزم   اینجا تازه واکسن زدی آقا پسر گلم ...
1 خرداد 1391

10 روز پنجم زندگی پسر نازم

پسر گلم رفته نمایشگاه کتاب و کلی کتاب خریده برای خودش. فدای پسر کتاب خونم بشم کتاب هایی که خریدی و بقیه عکسها تو ادامه مطلب ...   و البته چند تا cd لالایی و خاله ستاره چیه مامانی دعوا داری؟؟؟؟؟؟ خوب دوست دارم ازت عکس بگیرم اینجا اگر گفتی به چی خیره شدی؟؟؟؟؟ آفرین به تو. اینو که روشن میکنم ساکت میشی و تا خاموش میشه تو روشن میشی اینجا هم رو تخت مامان و بابا خوابیدی. مگه خودت تخت نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فدای دست و پای کوچولوت بشم تا میذارمت روی تخت به عکس مامان و بابا خیره میشی. با بابایی جمعه رفتیم برات کلی لباس خریدیم و اینو پوشیدم...
28 ارديبهشت 1391

عکس های 40 روز اول تولد پسرم

عزیزم اینجا 2 روزته و تازه از اولین حمامت اومدی ( حسایب پوشوندمت تا سرمانخوری)   اینجا تو تخت خودت خوابیدی . فدای کوچولوم بشم ملوس من اینجا هم خونه مامان سامره است. اصلا نمیذاری دستکش تو دستت باشه.   چشمای نازشو ببین.     اینم شما و دایی جون امیر.     فدات بشم که پستونکتو گرفتی با اون دستای کوچولوت.         اینم اولین حمامت که من شما را بردم تو 20 روزگیت     کفشاشو نگاه.     فدای خنده هات بشم.     اینجا شما 14 روزه بودی . مامان سام...
12 ارديبهشت 1391

آزمایش و شناسنامه پسری

سلام پسر گلم عزیز دلم مامان قربونت بره شنبه صبح با بابایی رفتیم مرکز بهداشت فلکه لوزی (مرکز بهداشت محمدیان) برای تست غربالگری خانم دکتره گفت پاهاتو نگه دارم تا از پاهای نازت تست بگیره . وقتی سوزن را زد جیغت در اومد ، دلم رفت اشکم در اومد بابایی هم رفت بیرون میدونم اونم اعصابش داغون شد آخه هروقت تو خونه گریه میکنی بابایی کلی ناراحت میشه اصلا اعصابش خورد میشه و همش میگه چرا پسرم اینقدر گریه میکنه؟ خلاصه پسری آزمایشتو دادیم و تا اومدی بغلم ساکت شدی مامان فدات بشه.گفتن جوابش 1 ماه دیگه آماده میشه اما برگه آزمایش را دادن که بابایی ببره بیمارستان تا گواهی ولادتت را بگیره. بابایی من و شما را گذاشت خونه و رفت برای شناسنامه. تو اداره ثبت...
9 فروردين 1391

روز تولد پسرم

سلام پسر گلم. مامان فدات بشه که اینقدر ناز و ماهی. آره روز اول عید تونستیم روی ماهت را ببینم. این هفت سین ما تو خونه است. تو روز اول فروردین 91 صبح ساعت 8 صبح با بابایی و مامان مولود و مامان سامره رفتیم بیمارستان پاسارگاد . اینقدر خیابونا خلوت بود که نگو ، هم منتظر تحویل سال بودن آخه ساعت 8:44:27 سال تحویل میشد . ما هم با سفره هفت سین کوچولو رفتیم بیمارستان. به مامان بزرگا اجازه ندادن بیان بالا من و بابا رفتیم بالا تو اتاق مامانای تازه وارد. دیگه احازه ندادن بابا را ببینم ،بابایی بیرون بود و من داخل اتاق. سرم بهم زدن و منتظر بودم تا ببرنم اتاق عمل تا گلم به دنیا بیان. سال هم تحویل شد منم خیلی گریه کردم آخه...
3 فروردين 1391

فقط 3 روز

سلام عزیز دل مامان . قربونت برم من الهی فقط 3 روز دیگه مونده تا بیای تو بغلم . دارم ثانیه شماری میکنم تا ببینمت. بابایی هم همینطور. امروز کلی باهات حرف زد به من نگفت که چی بهت گفته ، گفت حرف پدر و پسر بود . حسودیم شد اما بابایی نمیدونه ما خودمون دوتایی تا حالا کلی حرف مادر و پسری زدیم. امروز جمعه است مامان سامره چهارشنبه اومد پیشم و امروز با هم ساک بیمارستان را بستیم البته من قبلش تمام لباساتو شستم که اگر گرد و غباری روش باشه تمیز بشه تا پوسته مثل گلت حساسیت نده. فدای پوست نرم و گلیت بشم. عشق من ،قشنگم ، پسر گلم فقط سه رز دیگه مونده تا روی ماهت را ببینم. راستی آخرین باری رفتم پیش خانم دکتر ، گفت گل پسرم الان 29...
26 اسفند 1390

سلام به پسر مامان

 امروز  28 دی ماه است و مامانی تصمیم گرفت خاطرات و لحظات خوب زندگیتو برات بنویسه تا وقتی بزرگ شدی و مرد شدی بیای و تمام خاطرات خوبتو بخونی و لذت ببری. بنابراین تو پسر ناز مامان صاحب وبلاگ شدی .  اول از همه باید برات بگم که  توی یک روز تابستانی ، توی سال 90 ، من و بابا فهمیدیم که خدای مهربون یک فرشته از آسمون برامون فرستاده و تا 9 ماه دیگه قدم به دنیا میذاره . فرشته من دوستت دارم. تازه مامان و بابا لحظه شماری میکنن برای اینکه این 2 ماه بگذره و تو به زندگیمون نور ببخشی.  ...
16 اسفند 1390